گل سرخ
تنهایی
به دسته گنجشک هایی که هماهنگ و سریع تو حجم برگ ها و شاخه های خشک پاییز پرواز می کنن... توی سرما وگرما میخونن ...همیشه شادن ... پس تو هم مثل همون گنجشک ها پرواز کن ... آواز بخون ... زندگی کن ... شاد باش ... امیدوار باش... زن عشق می كارد و كینه درو می كند ... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ... ............... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ... و این، رنج است پ.ن: نمی دونم این شعر و کی سروده ...ولی خیلی زیباست... لحظه ای که خسته ام
ببین اونا حتی تو پاییز هم ترانه های زیبایی سر دادن ...
تنهایی در برابرم زانو می زند
چشمهایم به امید ها خیره می شود
به موجهای زندگی می اندیشم
می اندیشم به خوشی
از کجا عبور خواهم کرد
آیا خواهم گذشت از انبوه سیاهی
آیا خواهم شنید صدای پریدن
انگار دنیا می خواهد بلغزد
گویا عمر تضمینی ندارد
از کجا بدانم دستهایم خواهد گرفت
شانه ای را محکم
ابرها می گذرند
برگها می ریزند
زیر پاهامان شکافی است
پنهان زیر خاشاک تقدیر
اگرچه روزهاب تازه می شکفند
ولی حضور من در این منتها ثابت نخواهد ماند
بر پیشانی آسمان نوشته اند
زندگی یک قدم است تمام می شود همه چیز
آنچه در همسایگی خاک است می خشکد
ای آدم بکوش ، بکوش
که رقص تو از پا خواهد افتاد
امتداد عشق نا مشخص است
گام بردار ازپشت خانه خواب ها
به سراغ ریشه های حیات برج معراج همین نزدیکیست
لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی
یا به پایه های سخت میز
تکیه می دهم
مثل میهمان سرزده
پا به راه و بی قرار رفتنم
فکر می کنم
میزبان من
اجتماع کور موریانه هاست
موریانه های ریز
موریانه های بی تمیز
میزهای کوچک و بزرگ را
چشم بسته انتخاب می کنند
آه !
موریانه های میزبان !
ذهن میزهای ما
جای تخم ریزی شماست !
قیصر امین پور
زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید :
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست
ادمی
عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب كه بیاندازیشان طوری غلیان كرده و كف می كنند كه سر می روند اما كافی است كمی صبر كنی بعد می بینی كه از نصف لیوان هم كمترند.
شناخت
حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و دردبیگانگی و غربت را. مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است. علی شریعتی
انسان
انسان عبارت است از یک تردید. یک نوسان دائمی. هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است.
مثنوی
احساس می کنم در این مثنوی بزرگ طبیعت مصرع هایی ناتمامیم . بودنمان انتظار یک بیت شدن .
خدا
خداوندا من با تما م کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری
اندیشه
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری .
پشتکار
برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند
چهره دل
هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم
عقل
خدایا هر که را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی ، چه دادی؟؟؟
| Design By : Night Skin |



