تبليغاتX
گل سرخ


گل سرخ

تنهایی

بازم یه سال جدید داره شروع می شه ...امسال هم مثل تمام این 20-21 سال گذشت ...سال های اول رو به یاد ندارم اما یه چیزای رو میشنوم ...مثل اینکه موقع خرید لباس عید وقتی که فقط 3 ساله بودم میخواستم کتاب داستان بخونم و اون برام با ارزش بود و اول باید کتاب خونده می شد و به حرف مامان که بهم گفته بود بعداً گوش دادم  ... اما حالا  وقتی بچه های این روزا که تو سن 3-4 سالگی هستن رو می بینم اونا همش در حال جیغ زدن وگریه کردن  هستن و می خوان با زور چیزایی رو که دوست دارن به دست بیارن ...خیلی از اونا چیزایی رو میخوان که مناسب سن و سالشون نیست ... بچگی من وشاید خیلی از هم سن و سال های من با  بچه های امروز فرق داشت ... ما حرف گوش می کردیم ... کارامون رو با جیغ وگریه و زاری پیش نمی بردیم ... اما حالا بچه ها همه جیغ می زنن ... من اصلا دوست ندارم وقتی سوار تاکسی ، اتوبوس یا مترو میشم مادر و بچه کنارم نشسته باشن ... سعی میکنم از بچه های امروزی فاصله بگیرم ... اونا با اینکه معصومیت تو چهره هاشون موج میزنه و بعضی هاشون خیلی خوشگل و بامزه هستن اما اعصاب خورد کن هم هستن و لج آدم رو در میارن ...

نمی دونم چی شد که به اینجا رسیدم ... حرف بچگی های خودم بود اون روزا که هیچ دقدقه ای جز لباس و کفش عید و عیدی نداشتم ... حالا ... خرید برام دقدقه نیست این آمدن سال جدیده و بزرگ شدن بی موقع است  که برام دقدقه شده ...

نمی دونم چرا ولی من اصلا از گذشت عمرم راضی نیستم دلم نمی خواد که دیگه بزرگ بشم ...دلم می خواد زمان توقف کنه نه من بزرگ بشم نه بقیه بزرگ و بزرگتر ...احساس می کنم ... با آمدن سال جدید جوونی ام رو به پایان می ره همیشه دوست داشتم 20 سال بمونم اما حالا 21 ساله که از عمرم میگذره و دارم احساس پیری می کنم ... احساس بدی ...

وایسا دنیا من می خوام پیاده شم...

 

دنیا رو نگه دارید


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند


ستایش کردم ، گفتند خرافات است


عاشق شدم ، گفتند دروغ است


گریستم ، گفتند بهانه است


خندیدم ، گفتند دیوانه است


دنیا را نگه دارید

می خواهم

پیاده شوم !

دکتر علی شریعتی...



نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 17:34 توسط شقایق| |

امروز بعد از مدت ها به نظرات قبلی همه دوستام  نگاه کردم ... با دیدن نظر تک تکتون یاد موضوع های مورد بحث افتاد به بعضی از وبلاگ ها هم سر زدم مثل اشک ابر که اوایل با اسم همسفر متلاطم  برام نظر میذاشت  وبلاگ که با آدرس همسفر متلاطم   بود یه موضوعی جدا از موضوع همسفر متلاطم   داشت که واسه من نظر میذاشت نمی دونم شاید این همون باشه ... به وبلاگ عکس که به دیدنش می ارزه سر زدم که بلاگفا مسدودش کرده بود ... و به یکی از دوستا که اسم وبلاگش فک کنم تنها ترین تنها بود این و به خاطر جمله  اگر تنها ترین تنها شوم بازم  خدا هست به یاد دارم ...و یه دوست دیگه به اسم نیلو دیوونه ی علی وبلاگش درباره علی انصاریان بود ....خیلی از وبلاگ ها حذف شده بودن ... خیلی ها هم عنوانش عوض شده بود و نویسنده اش ... به خاطر همین واسه اونایی که باز شد و نویسنده اش عوض شده بود نظر نذاشتم ... ولی این وبلاگ  نویسی هم خودش عالمی         داره ...خیلی ها  خاطره هاشون رو تو دفتر خاطرات می نویسن اما من این کاره نیستم و همه رو توی ذهنم نگه  می دارم ...ولی خوب همه جزئیات رو یادم نمی یاد... اما با یه نگاه به یه عکس به یه  کاغذ و یا یه نوشته تو وبلاگم یادم میاد که موضوع از چه قرار بود و چه اتفاقاتی داشتم ... روزگار عجیبیه ... این روزا بد جوری دلم میگیره ... آخه ... نمی دونم  چرا ولی  از سالی  که کنکوری بودم تو این فصل ازسال تا آخر شهریور یه جور احساس اضطراب داشتم ... زیاد بهم خوش نمیگذشت ... زیاد سر حال نبودم ... زیاد اضطراب داشتم ... حالا بازم همون احساس رو دارم با این تفاوت که امسال برادرم کنکوریه ...یه مطلبی درباره افسردگی فصلی خوندم که نوشته بود یه سری از آدما تو فصل پاییز و زمستون دچار افسردگی فصلی می شن به خاطر کم بودن نور خورشید و این که می تونن بیشتر بیرون برن تا به این حال دچار نشند فکر کنم منم افسردگی فصل کنکور دارم شاید با درس خوندن زیاد بشه جبرانش کرد ...

نمی دونم ...  اما برام دعا کنین ...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:32 توسط شقایق| |

تنهایی
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند.
طعم توفیق را می چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم.

"علی شریعتی"

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:26 توسط شقایق| |


Design By : Night Skin

خبرنامه





Powered by WebGozar

آمار وبلاگ
سخن روز