گل سرخ
تنهایی
زیر پاهام برگ های خشکیده ، که اونا هم دل خوشی از درخت ندارن میگن درخت میگفت که دیگه وقت تعویض فصله موقع ریزش برگ های خشکه ولی من می دونم که همش بهونه بوده درخت از برگ های خشکیده خسته بوده . با اینکه درخت از برگ های خشک و زرد خسته شده اما من عاشق این روزهام نمی دونم چرا و واسه چی ؟ اما یه حس قشنگ یه حس زیبا بهم می گه این برگ ها از اون برگهای سر سبز بهارو تابستون مقاوم ترن ، سرسختترن دلسوز ترن آخه به خاطر رفتن بهار و تابستون غم و غصه خوردن و رنگشون زرد شده آره اونا مقاومن خدا کنه منم که زاده این فصل زیبا هستم مثه اونا باشم حالا با فرا رسیدن بیست و سومین روز از فصل خزون با گذشت بیست و سه روز از روزی که برگ درختا زرد و خشکید شده من دارم وارد بیستمین خزان عمرم می شم ... خیلی برام نوشتن از گذر عمرمم سخته ... واژه کم آوردم ... نمی دونم ... نمی دونم چی بگم ... فقط می دونم که از این بزرگ شدن زود هنگام و بی وقت اصلا خوشحال نیستم دلم می خواد برگردم به گذشته من عاشق گذشته های کودکیمم دلم واسه همشون تنگ شده ... اما خوب... من از گذر عمرمم می ترسم ... از آینده نا مشخص از سرنوشت از همشون واقعا چقدر ثانیه ها نامردند می خوام داد بزنم که اما وقتی کسی نیست که به دادم برسه پس داد نمی زنم شاید از سکوتم بفهمند که چقدر درد و غم تو وجودمه ! من ترجيح مي دهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مردم بفهمم كه نيست، تا اين كه طوري زندگي كنم كه انگار خدا نيست و وقتي مردم بفهمم كه هست. من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز پی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم تنهایی در برابرم زانو می زند چشمهایم به امید ها خیره می شود به موجهای زندگی می اندیشم می اندیشم به خوشی از کجا عبور خواهم کرد آیا خواهم گذشت از انبوه سیاهی آیا خواهم شنید صدای پریدن انگار دنیا می خواهد بلغزد گویا عمر تضمینی ندارد از کجا بدانم دستهایم خواهد گرفت شانه ای را محکم ابرها می گذرند برگها می ریزند زیر پاهامان شکافی است پنهان زیر خاشاک تقدیر اگرچه روزهاب تازه می شکفند ولی حضور من در این منتها ثابت نخواهد ماند بر پیشانی آسمان نوشته اند زندگی یک قدم است تمام می شود همه چیز آنچه در همسایگی خاک است می خشکد ای آدم بکوش ، بکوش که رقص تو از پا خواهد افتاد امتداد عشق نا مشخص است گام بردار ازپشت خانه خواب ها به سراغ ریشه های حیات برج معراج همین نزدیکیست سلام خیلی وقته که آپ نکردم دلم واسه اینجا تنگ شده بود راسی یک شنبه امتحان دارم اصول حسابداری 1 درس بدی نیست
می ترسم
گفته بودند که بر می گردند
بر نگشتند و پس از رفتنشان
عقربه ها بی جهت می گردند
چیکار کنم سرم شلوغه
دو روز در هفته کلاس دارم یکشنبه ها و چهارشنبه ها صبح زود می رم شبم بر می گردم جاده ام که درازه سخته ولی خوب بد نمی گذره از این بابت که دوباره سر کلاس می شینم و درسای تازه یاد می گیرم خوشحالم اما از این بابت که رشته مورد علاقه ام قبول نشدم ناراحتم
هیفم میاد واسه اون همه فیزیک و شیمی وجبر و هندسه ای که خوندم آخه فیزیک و شیمی و... اینا به رشته حسابداری ربطی نداره
یه ریاضیه که تو بیشتر رشته ها کاربرد داره تازه اینجا همون ریاضیاتی رو درس می دن که اکثرشو تو دبیرستان یاد گرفتیم
در کل بد نیست من ازش زیاد خوشم نمی آمد ولی دارم سعی می کنم بهش علاقه نشون بدم تا آسون بگذره .![]()
ولی استادش بدجنسه
دو جلسه آمده 4 فصل درس داده
می خواد امتحان بگیره برام دعا کنین![]()
| Design By : Night Skin |



