گل سرخ
تنهایی
دیروز به وبلاگ نسیم سر زدم یه چیزای درباره روزای آخر تابستون و شلوغی بچه مدرسه ای ها نوشته بود و یه خورده از بچگی های خودش دلم خواست منم بنویسم از بچگیهای خوردم از شروع مدرسه ام . من وقتی رفتم برای ثبت نام کلاس اول خیلی کوچولو و ریزه بودم قد و قوارم اندازه یه بچه ۴-۵ ساله بود اصلا به یه بچه ۶ ساله نمی خوردم مامان بهم گفته بود وقتی رفتی توی دفتر بلند سلام کن خلاصه رفتیم توی دفتر بلند سلام کردم توری که فک کنم همه درو دیوارای مدرسه هم صدامو شنیدن فقط با بچه زرنگا دوس بودم مرضیه حسنی زهرا و زهره فصیحی و فتانه زرین نژاد و چند تا دیگه همین فک کنم یه خورده بامزه بودم کارای بامزه می کردم مثلا همیشه تو کیفم آیینه وشونه و کلی گل سر رنگارنگ داشتم هیچ وقت سر کلاس مقنعه سرم نبود تو این چند روزی که نبودم یه خورده سرم شلوغ بود جمعه تا دوشنبه مهمون داشتیم . یکشنبه با دختر ام رفته بودم خرید که سه تا از دوستامو بعد سه سا ل دیدم خیلی خوشحال شدم سه سنبه رفتم قزوین برای ثبت نام وای نمی دونین راهش خیلی دوره اونجا گفتن پنج شنبه دوباره بیاین دوباره آمدم . نمی دونم چه حالی دارم جواب کنکور بلاخره امد حالا به نظر شما ها برم یا نه خودم که فکر می کنم برم دلم می خواد بدونم اون دوستایی که مثه من کنکوری بودن چیکار کردن زیر پاهام برگ های خشکیده ، که اونا هم دل خوشی از درخت ندارن میگن درخت میگفت که دیگه وقت تعویض فصله موقع ریزش برگ های خشکه ولی من می دونم که همش بهونه بوده درخت از برگ های خشکیده خسته بوده . ***** ***** مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند . ***** گلهاي ياس تو باغچه غروبا بونه ميگيرن همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بميرن . ***** سنگی که طاقت ضربه های تیشه رو نداره تندیس زیبایی نمیشه از زخم های تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیسی زیباست ***** پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است ***** من در پس درد تنها مانده بودم هميشه خودم را در پس يک درد تنها ديده ام گویی وجودم در پای اين در جامانده بود آيا زندگی ام صدايی بی پاسخ بود؟!![]()
معلما و مدیر ازم خوششون آمد یه چند تاسوال ازم پرسیدن مثه این که اسم بابات چیه؟ و از این جور سوالا
جواب دادم و ثبت نام کردم خیلی خوشحال بودم
من مدرسه رو خیلی دوس داشتم برای خرید مدرسه هم عجله داشتم بچه اول بودم وشوق و اشتیاق مامانم هم زیاد بود اونم مثه من عجله داشت کیف کفش دفتر مداد پاکن و... خیلی چیزای دیگه مانتو مدرسه ام رو هنوز دارم
آخه هم یادگار مدرسه ام هم یادگار زندایی پدر بزرگمه من دوسش داشتم مانتو مدرسه ام رو برام دوخت خیلی قشنگ از این مانتو جدیدا که تازه گیها مد شده می پوشیم بهمون قشنگی فک کنم ۲متر پارچه بود که دوتا مانتو و شلوار برام شد فک کنین من چقدر کوچولو بودم از همه هم کلاسیام کوچیکتر بودم توری که بعد از نشستن پشت نیمکت نمی تونستم روی میز بنویسم
واسه همین همیشه وایساده می نوشتم ولی هیچ کسی شاکی نمی شد قدم کوتاه بود همون روز شکوفه ها با یه دختر خیلی خوشگل به اسم فرحناز حیدری دوس شدم دوستیمون خیلی کوتاه بودبعد از دوسال دیگه هرگز نمی تونم ببینمش
مگه اینکه اون دنیا شاید اونجا هم نبینمش
آخه اون بچه بود که فوت کرد ۸ سالش بود ![]()
بچه ها هم که پاکن جاشون تو بهشته
همین کارم باعث شده بود که وقت کلاس گرفته بشه چون شاگرد زرنگ بودم معلم زیاد بهم گیر نمی داد
ولی می گفت شاید یه سری از بچه ها نتونن این همه گل وگیره بخرن و استفاده کنن!
یه چیز دیگه خیلی هاتم بخش بودم و هستم هرکی از یه چیزی که داشتم خوشش می آمد بهش می دادم مامانم از دستم شاکی بود تنها چیزایی که به هیچ کس نمی دادم کتابام بود می ترسیدم گم بشن اینو هم مامانم گفته بود وگرنه فک کنم کتاب هامم می بخشیدم چون ترسونده بودم و گفته بود اگه گم بشن دیگه نمی تونی درس بخونی منم ساده می ترسیدم
در کل روزای بچگی کلی قشنگه با کلی خاطره رنگارنگ که همشونو باید حفظ کرد اون روزا می گفتم کاش زودتر بزرگ بشم و دکتر بشم آخه عمو دانشجوی پزشکی بود وقتی می خواستم درس بخونم می رفتم اتاق اون بلند درس می خوندم مثل حالا ولی خوب زیاد اذیت نمی کردم ولی بعد ها وقتی رفتم دوم سوم دبستان گفتم می خوام ریاضی بخونم دوس داشتم مهندس بشم اما حالا حسابدار می شم می بینین چه روزگار عجیبیه![]()
![]()
![]()
جادشم خشک و بی آب و علفه
من که خسته شدم بلاخره ثبت نام کردم
رفتیم خبری نبود کارت و برنامه دادن همین خوب می تونستن همون روز ثبت نام بدن
تازه شانس آوردم دیرتر رفتم
باید ساعت ۴ می رسیدم من ۵.۳۰ رسیدم زبون روزه همه چی دادن غذا شیر کاکائو زولبیا بامیه ولی من هیچی نخوردم چون هردم بیل بود یعنی زیاد شلوغ بود تازه من تولد دعوت بودم وقتی رسیدم ساعت ۱۱.۳۰ بود همه جشن تموم شده بود ![]()
نه خوشحالم
نه ناراحت![]()
من سراسری قبول شدم حسابداری قزوین![]()
![]()
![]()
![]()
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدرستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.
که از چشمانم بیرون میریزند.
| Design By : Night Skin |



