تبليغاتX
گل سرخ


گل سرخ

تنهایی

من زير آسمان بلند هستم ... راه مي روم ... نفس مي کشم .
من اين روزها زياد دلم مي گيرد ...
حس مي کنم در اين لحظه ناشناخته ترينم ...
عادت مي کنم به فهميدن ... کنار مي آيم با بودن ...
طي مي کنم با زندگي ... گذر مي کنم از اتفاق ...
دلم فرياد مي خواهد و طبيعت بکر و يک سکوت عميق و تبسمي طولاني ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:42 توسط شقایق| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:53 توسط شقایق| |

فراموش شده از خاطره های زندگی

 که در کنج تنهایی خود برای گلهای پرپر شده

 با کبوتر های بال شکسته و پروانه های سوخته دل حرف های تنهایی را
 می نویسد

گلهای باغ پرپر شدند کسی باور نکرد پرپر شدنشان را

 کبوترهای بال شکسته ، به سرزمین ما آمدند کسی دوا نکرد دردشان را

 پروانه ها سوختند کسی خاموش نکرد شمع ها را

من در تنهایی خود فراموش شدم کسی باور نکرد آرزوهایم را

کاش

 می شد برفراز قله همیشه سبز آرزوهایم بایستم

 و

 با تمام وجود فریاد بزنم

 که

دیروزهای زندگیم را دوست داشتم

چرا رهایم کردند ؟

چرا باور نکردند این خسته دل را این همیشه تنها را ؟

شاید ...

شاید آرزوها دیگر سبز نباشند

 شاید دیروزها

 خاطره ها

غبار گرفته باشند

و

 شاید

 من

 در لحظه های تنهایی غرق شده باشم

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:51 توسط شقایق| |

بی حوصلم

خسته ام

دلخورم

از خدام

این روزا حس وحال نوشتنو ندارم بعد ازاین همه ..................................................... خودمم نمی دونم

نمی دونم چم شده .... این روزا سخت می گذره .... فکرم ... ذهنم ... مشغوله ... نمی دونم شاید آنتنام قاطی کرده شاید احتیاج به یه برنامه جدید دارم ... باید ویندوزمو عوض کنم منظورم همون فکر ونگاهم به زندگیه

همه دورو برم هستن اما تنهام خیلی تنهام ... دیگه این تنهایی تبدیل شده به یه باتلاق که داره منو تو خودش فرو می بره و هر لحظه ام منو بیشتر تو خودش غرق می کنه کاش مثه دریا بود وسعتش به اندازه ی دریاس اما زیبایش نه زیبایی نداره باتلاق که زیبا نیست  دوس دارم عوضش کنم تنهاییام رو می خوام شاد کنم رنگش بزنم یه خونه تکونی شدید ... میدونی خونتکونه سخته اما از تنهایی من خونتکونی کردن سخت نیست می خوام یه رنگ شاد بهش بزنم می خوام یه صفایی بهش بدم دیگه ازش خسته شدم ...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:10 توسط شقایق| |

آسمان ای آسمان
نشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا؟ ویران که کردی پیکرم را
آنقدر که بر سنگ مذار عمر کوباندی پیکرم را

*****

زندگی غصه تلخی است که از آغازست
بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم....

چشمی به هم زدیمو دنیا گذشت
دنبال هم امروزو فردا گذشت
دل میگه باز فردا رو از نو بساز ای دل غافل دیگه از ما گذشت

*****

دیگر نیا     حرف هایم     آنقدر زیاد بود

که مجبور شدم فراموش کنم
          تو که فراموش نکرده ای؟

اگر هم فرصتی باشد
          مال من نیست
یادت هست؟
          من تمامی فرصت ها را به تو بخشیدم

*****

راز باران

باران می آید

باران مثل چشم های من خیس خاطره است

راستی آسمان از چه دلگیر است

از یک خاطره ی بعض آلود ...!

؟یا آرزویی محال

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:1 توسط شقایق| |


Design By : Night Skin

خبرنامه





Powered by WebGozar

آمار وبلاگ
سخن روز