تبليغاتX
گل سرخ


گل سرخ

تنهایی

سلام این آخرین آپ سال 1385  

سر سفره هفت سین چه دعایی می کنی ؟ (برای خودت و دیگران )

من موقع سال تحویل از خدا واسه همه می خوام که به آرزوهاشون برسن بعدش  سلامت ، سعادت ،
 عاقبت به خیری ، خوشبختی ، شفای همه مریضا را از خدا می خوام .

واسه خودم هم می خوام که منو به آرزوم برسونه ، خودش می دونه آرزوم چیه . ازش یه عیدی توپ
 می خوام ولی عیدیمو تو نوروزنمی تونه بهم بده دعا کنین تو شهریور تو پیک سنجش عیدیمو بهم بده .
  
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 18:51 توسط شقایق| |

بلاخره بعد از چند سال ، سال ما هم شد

سلام

عیدتون طلایی

امسال ساعت ۳و ۳۷ دقیقه و ۲۶ ثانیه نصفه شب آقا خوک  با فک و فامیلاش میاد یادت باشه نخوابی و بیدار باشی  

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:36 توسط شقایق| |

عید

دوباره بوی عید داره میاد نمیدونم شما ها چه احساسی دارین ؟ ولی من نه مثه بچگیا خوشحالم(آخه بچه ها عید فقط به خاطر خرید لباسای رنگارنگ و عیدی گرفتن دوس دارن)  نه مثه وقتی که مدرسه می رفتم و از یه هفته به عید ، عید و می اوردیم (آخه بچه مدرسه ای ها هم عید را فقط به خاطر تعطیلات قبل و وبعدش دوس دارن )  حالا من جزو هیچ کدوم نیستم... بلکه برعکس همشونم...

از اومدن عید ناراحتم ... نمی دونم چرا ؟؟؟ ولی این حس منه ...شاید ناراحتم چون یه سال دیگه ...  چون 365 روز دیگه از عمرم کم می شه...  من عاشق زنده موندن نیستم ولی از خدا تقاضاء مرگ هم نمی کنم
 نمی دونم شاید... آره ... شاید یه چند باری تو یه شرایط خاصی ازش خواسه باشم که زودتر برم و از این دنیای بی معنی که آدماش وقتی بعد یه سال یکی از نزدیکترین کساشونو مثه برادرزاده ، خواهرزاده شونو میبینن بهش گوشه کنایه میزنن حالا به هرشکلی ....
 یکی رو  به خاطر کسب و کارش به تمسخر می گیرن ...
 یکی رو هم به خاطر تصمیماتش شماتت می کنن ...
یکی رو هم با سوال پیچ کردن درباره تصمیمات و نظرش درباره آینده خودش آزار می دن ...

بچه ها من توی خانواده پدریم از این جور آدما زیاد دیدم و دور و برهم پر از این جور آدماس ...

زندگی کردن با این دسه از جماعت بهم فهمونده که  نباید باهاشون زیاد دمخور بشم ... آخه اونا هیچ بوی از انسانيت نبردن

و....................................................................................................................................

 نمی دونن زخمایی که به دل بقیه میزارن با هیچ باند و چسب زخمی نمیشه مرحم گذاشت ...

نمی دونن این زخما رو با هیچ بتادین و الکلی نمیشه زدعفونی کرد ...

نمی دونن این زخما عمیق میشه ... وشاید دیگه هیچ وقت پاک نشه ...

شاید عفونی بشه ... و شاید ................................................................................................

صبر کن ...

نه ...

اشتباه فکر نکن ...

نگو این زخم ها داره کینه میشه ...

نه نگو  این زخم عفونی یعنی کینه شتری ...

اگه اینجوری فکر میکنی یعنی خوشا به حالت که  از اینجور زخما نخوردی تا بدونی چه جوریه ...
تا بفهمی من چی میگم ... تا بفهمی چه زخمایی خوردم ...

 تا بفهمی چقدر وقتی این زخمهارو؛ رو دلم گذاشتن درد گشیدم ... صبر کردم ...

و... هیچی بهشون نگفتم ...

 و ... اونا  باز روی زخمهای قبلی ناخن می کشن و در کنارش یه زخم دیگه هم اضافه می کنن ...

تا بفمهی  این زخمها چه رنگیه ... چه دردیه .....

نه این زخم نه کینه اس ... نه کینه شتری ...

 این زخم رو دل می مونه و این دلِ که نمی تونه فراموشش کنه ...

این کینه نیست ...

این خاطراس که هر وقت آدم زخم خورده اون طرفی رو که زخمی رو به دلش نشونده میبینه یاد همون زخمی می افته که طرف به دلش گذاشته ... اون زمانه که اون زخم شروع به درد گرفتن می کنه ... دردی که تا ته عمق وجود رو میسوزونه ... درد بی درمان ....درد بی پاسخ ... درد بی مرحم ... درد بی دردی ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:5 توسط شقایق| |

بهرام رادان
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:50 توسط شقایق| |

یکدیگر را دوست بدارید ، اما از عشق زنجیر مسازید :

 

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل ها ی جانتان در تموج و اهتزا 

 باشد .

 

جام های یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید .

 

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید .

 

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خودتنها

 

 باشید .

 

همچون سیم های عود که هر یک در مقام خود تنها است ، امال همه با هم به

 

 یک آهنگ مترنمند .

 

دل هایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید .

 

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دل های شما را خود نگاه دارد .

 

در کنار هم باشید اما نه بسیار نزدیک :

 

از آن که ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند ، و بلوط و سرو در سایه هم به

 

 کمال رویش نرسند .

 

                                                                 (جبرا خلیل جبران)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:26 توسط شقایق| |


Design By : Night Skin

خبرنامه





Powered by WebGozar

آمار وبلاگ
سخن روز