گل سرخ
تنهایی
به دسته گنجشک هایی که هماهنگ و سریع تو حجم برگ ها و شاخه های خشک پاییز پرواز می کنن... توی سرما وگرما میخونن ...همیشه شادن ... پس تو هم مثل همون گنجشک ها پرواز کن ... آواز بخون ... زندگی کن ... شاد باش ... امیدوار باش... استادی از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتی عصبانی هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامی که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟ شاگردان فکری کردند و یکی از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی شان را از دست می دهند. استاد پرسید: اینکه آرامش مان را از دست می دهیم درست است اما چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟ آیا نمی توان با صدای ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامی که خشمگین هستیم داد می زنیم؟ شاگردان هر کدام جواب هایی دادند اما پاسخ های هیچکدام استاد را راضی نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامی که 2 نفر از دست یکدیگر عصبانی هستند، قلب هایشان از یکدیگر فاصله می گیرد. آن ها برای این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن ها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامی که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقی می افتد؟ آن ها سر هم داد نمی زنند بلکه خیلی به آرامی با هم صحبت می کنند. چرا؟ چون قلب هایشان خیلی به هم نزدیک است. فاصله قلب هاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامی که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقی می افتد؟ آن ها حتی حرف معمولی هم با هم نمی زنند و فقط در گوش هم نجوا می کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می شود. سرانجام، حتی از نجوا کردن هم بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می کنند. این هنگامی است که دیگر هیچ فاصله ای بین قلب های آن ها باقی نمانده باشد. منبع تبیان زن عشق می كارد و كینه درو می كند ... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ... ............... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ... و این، رنج است پ.ن: نمی دونم این شعر و کی سروده ...ولی خیلی زیباست... لحظه ای که خسته ام
ببین اونا حتی تو پاییز هم ترانه های زیبایی سر دادن ...
تنهایی در برابرم زانو می زند
چشمهایم به امید ها خیره می شود
به موجهای زندگی می اندیشم
می اندیشم به خوشی
از کجا عبور خواهم کرد
آیا خواهم گذشت از انبوه سیاهی
آیا خواهم شنید صدای پریدن
انگار دنیا می خواهد بلغزد
گویا عمر تضمینی ندارد
از کجا بدانم دستهایم خواهد گرفت
شانه ای را محکم
ابرها می گذرند
برگها می ریزند
زیر پاهامان شکافی است
پنهان زیر خاشاک تقدیر
اگرچه روزهاب تازه می شکفند
ولی حضور من در این منتها ثابت نخواهد ماند
بر پیشانی آسمان نوشته اند
زندگی یک قدم است تمام می شود همه چیز
آنچه در همسایگی خاک است می خشکد
ای آدم بکوش ، بکوش
که رقص تو از پا خواهد افتاد
امتداد عشق نا مشخص است
گام بردار ازپشت خانه خواب ها
به سراغ ریشه های حیات برج معراج همین نزدیکیست
لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی
یا به پایه های سخت میز
تکیه می دهم
مثل میهمان سرزده
پا به راه و بی قرار رفتنم
فکر می کنم
میزبان من
اجتماع کور موریانه هاست
موریانه های ریز
موریانه های بی تمیز
میزهای کوچک و بزرگ را
چشم بسته انتخاب می کنند
آه !
موریانه های میزبان !
ذهن میزهای ما
جای تخم ریزی شماست !
قیصر امین پور
| Design By : Night Skin |



